نه در هفتاد ساله گی که در بیست و هفت ساله گی، میانه ی دو هیچ و پا در هواتر از همه ی لنگ های هوا رفته ی رفیقانِ سَرِ چهار راه در جایی حوالیِ هیچ کجا با «معینی کرمانشاهی» این همان می شوم و می گویم : «بهار من گذشته شاید...» ، نه در هفتاد ساله گی که در بیست وهفت ساله گی. نا امیدی اساسا به خندیدن و یا اشک ریختن ات کاری ندارد ، بی انصاف مثل حالت تهوع است ، فرقی ندارد که از مشروب کار درست است یا از غذای مسموم دیشبی! ؛ وقتی که بیاید حال بهم زن است و خرابت می کند. نه شانه های مادرانه و نه عشوه های دلبرانه ، هیچ کدام از این ها نمی توانند حفره ای که در تو هست را پُر کنند. هه ! نجات دهنده ات هم که لابد با یکی از همین رُفقای سر چهار راه روی هم ریخته و می رود که سوراخ دعا را نشان اش بدهد. تو می مانی و تو ، و حجم اندوهی که اتاقت را تا خرخره پُر کرده است.
زیر نور کور شب وقتی خواب از چشمان تر می ریخت
وقتی آهنگ گلوله در گوش مجروح سحر می ریخت
پشت گنبدهای زردازرد توی حوض سرخ نقاشی
جای باران بر زمین نعش کفتر کاکل به سر می ریخت
آن طرف ها پشت این ابیات زیر نور کور شب وقتی
شادباش خون مان بر خاک پادشاه زور زر می ریخت
از ستیغ کوه می آمد مردی از جنس غبار و مه
آنچنان سیمرغ سان کز آن هرچه هدهد بود پر می ریخت
از ستیغ کوه می آمد - وعده ی شلاق در مشتش-
از سطور سرخ اعجازش واژه های پر خطر می ریخت
از ستیغ کوه جاری شد مثل سیلی خورد و برد و کشت
حضرت «مانی» نبود اما از هر انگشت اش هنر می ریخت
از ستیغ کوه می آمد با سر «شبدیز» در دستش
مرد ناجی مغز در حلق مارهای کلّه خر می ریخت
خون و خون و خون و خون و خون : داستان تا بوده این بوده
یا پسر قصد پدر می کرد یا پدر خون پسر می ریخت
□
آخر قصه کسی چون من داشت وقتی از تو برمی گشت
جای وادم های پی درپی از لب اش خون جگر می ریخت
داستان تا بوده این بوده آی ای اسطوره ی موعود
پشت این ابیات تو در تو کاش می شد با تو خوش باشم! .
برچسب:
نویسنده: آدرین کریمیپور