
اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه ، نفس منو بگیر
برای یکی شدن اگه مرگِ من بسه ، نفس منو بگیر
«شهیار قنبری»
قدیم ترها که هنوز این بند و بساط های تلگرامی و فیسبوکی و چه و چه نبود، من بودم و یک وبلاگ(همین که می بینی). روزی حداقل ده-بیست بار سرش را می زدم! که مبادا پیامی آمده باشد و نخوانده باشم. اما یکی دو سه سالی ست که رشته ی اُلفت میان من و این خانه ی قدیمی گسسته است. نه اینکه تلگرام و فیسبوک عاملش باشند، نه! ، حالم ناخوش است.پس ترجیح دادم قسمت نظرات وبلاگم را غلاف کنم-و اگرهم غلاف نبود نظری را برای نمایش در وبلاگ تایید نکنم ،تا بلکه سکوت خانه حفظ شود- ، اما همچنان پیام ها را –هرچند که تاریخ ارسال بعضی از آنها چندسال نوری تا من فاصله دارد- میخوانم ، اما خب شاید جواب ندهم ، ولی ذوق میکنم. جواب ندادن و گوشت تلخی ام را بگذارید پای همان ناخوشی.
خلاصه اینکه امروز بعداز مدتی مدید به خانه آمدم،مدتی نبودم ، خانه را خاک گرفته بود.رفته بودم پیِ کسی که مدت هاست که جایش در من خالیست ، کسی که روزی برایش نوشته بودم:
عطر کدامین بهار است ، عطر تنی که تن توست
بوی خوش گل گرفته پیراهنی که تن توست
روزهای بعد از او را دقیق یادم نیست که چگونه گذشت ، شاید چیزی میانه ی بی تفاوتی ...
راستش را بخواهی فکر میکنم دنیا قواره ی من نیست ، اصلا از اولش این ماهی به گندش نمی ارزید. از هر طرف که میروم یکی دارد به گوشه ای از زندگی ام آفتابه میگیرد.به شعر زدم ، ناشاعران خدایی کردند، به خانه زدم نابرادران به چاهم انداختند، به کافه ها زدم ، کوفی از آب در آمدند و...، تا اینکه ناگزیر در خودم فرو رفتم. به قول استاد فخرالدین مزارعی:
نه کرامات ، قرامساقی و بیغیرتی است
اینهمه دیدن و اینگونه دوام آوردن ...
بیخیال ...
آمدم و پیام هایی که رسیده بود را خواندم ، کلی سرخوش شدم . پیام آخر ولی رنگ و بویی دیگر داشت.نام و نشانی از او در متنی که نوشته بود ، نبود –و ای کاش که نام و نشانش را می نوشت-، بجای نام نوشته بود «تو میدونی»، و من پُرم از «نمی دانم ها».لحن پیام مرا به یاد عزیزی می اندازد که بارها در شعرهایم به نام های متفاوت خواندمش – شعراست دیگر-،نمیدانم شاید او نباشد، شاید هم باشد... فرقی دیگر به حالم ندارد،ناخوشی تمام مرا –مادرانه- در آغوش کشیده و دارد برایم لالایی میخواند.
اما دلم میخواهد گمشده ام را یک بار دیگر پیدا کنم ، ببوسمش و آنچه از او در من –به امانت- مانده است را به خودش بسپارم و بعد هم یک کاره بلند بلند به گذشته ی کمدی-تراژیک ام بخندم و لورکا وار – یا شاید هم چنان مولانا دف زنانه- برای مرگ لالایی بخوانم !.به هر حال کاشا که نشانی من از او یافتمی...
این شعر هم به همان «غریبِ آشنایی» که مرا با پیامش پرت کرد به روزهای خوش بیست و چند سالگی.(راستی در ستون «پادکست شعر» خوانش همین شعر را گذاشته ام)
قلم بدست گرفت و چکید در تن تو
پس آفرید تو را و دمید در تن تو
تو را به هیأت مریم نجیب و پاک سرشت
و رفتهرفته خودش هم خزید در تن تو
برای اینکه تو را بیش و کم بیآزارد
خدا نشست و مرا آفرید در تن تو
به عشوه و به لوندی برهنه پوشیدی
و کودکانه دو چشمم دوید در تن تو
کدام سو بدوم ؟ سمت کوه یا دره؟
خدا چه منظرههایی کشید در تن تو !
□
هلا سپید سراسر ! نمایش صلح است
حضور فاتح رنگ سپید در تن تو !
به دار گیسوان تو حلاجها گره خورده
دویده در پی تو بایزید در تن تو
شهید شرقیِ چشم تو سهرودیها
«شهید شرقیِ تو» شد شهید در تن تو
□
کجای متن جهانی که نیستی؟ تنگ است
دلم ؛ همان که همیشه تپید در تن تو(1)
پانویس ها :
1-پیش تر از من غلامرضا طریقی بیتی به شرح زیر نوشته است که:
بی من تو در کجای جهانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
بی معرفتی بود اگر ذکر نمی کردم نام بلندآوازه ی غلامرضا طریقی را.
2-راستی ، حالا که اینجا برای من امن ترین و ساکت ترین جای این مجازستان است ، شاید گاهی هم صدایم را ضبط کردم و گذاشتمش اینجا،بلکه صدای آبکیام از خشکی کلامم بکاهد.پس سمت چپ وبلاگ ستونی را تحت عنوان«پادکست شعر» در نظر گرفتهام برای و شروع هم همین شعر را آنجا گذاشته ام. از این به بعد اگر خواستید صدایم را از آن گوشه بشونید ، که در میانه چیزی نیست مگر هیاهوی سکوت!.
برچسب: بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود,
نویسنده: آدرین کریمیپور