
نه در هفتاد سالهگی که در بیست و هفت سالهگی، میانهی دو هیچ و پا در هواتر از همهی لنگهای هوا رفتهی رفیقانِ سَرِ چهار ر...
ادامه مطلب
حس و حال چیزی است که این روزها در دکان هیچ عطاری یافت می نشود ! ، حس و حالی که آدمی را مجاب به نوشتن و خواندن می کرد ، حس و حالی که آدمی را امید می داد تا بماند و بماند و بماند و ... بگذریم! ، به قول صائب خان : روزی که برف سرخ ببارد از آسمان بخت سیاه اهل هنر سبز می شود الاایحال دارم به روزهای دیروزی فکر میکنم ، به روزهایی که طعم لیمو را در هوای ملس خندهایمان تنفس میکردیم ، به روزهایی که تلخ بودند اما شیرین گذشتند. امروز تقریبا همانجایی ایستاده ام که چند سال پیش فکرش را هم که می کردم قند مکرر در دلم آب میشد. امروز همانجا که فکرش را میکردم ایستاده ام و دارم حَبّه ...
ادامه مطلب
ای کاش آدمیوطنش راهمچون بنفشه هامیشد با خود ببرد هرکجا که خواست«شفیعی کدکنی» به سرباز وظیفه : سرهنگ جابر اورسجی / رسته ی عملیات مسلح شهید رستمی شیراز : و آنگاه که خورشیدی بکارت صبح را بدرد و جنازه ی شب را به شاخه های ارغوان بیآویزد ، زخم هایمان با شعاع نور طلوعی دوباره خواهند کرد و آفتاب گردان ها - همانآنی که شب گردمان کردند- رو به زخم هایمان میگردانند و نور استشمام میکنند از این همه نامطبوع. ما زخم هایمان قواره ی ده خورشید سوختنی ست. مدفن ما اگرچه آبیِ بابلسر بود ، اما مرا سبزِ شیرگاه و تو را کَهربائی شیراز کشت و دریغ که چون مسیح سه هنگام پس از رُج...
ادامه مطلب